تبليغاتX
گلابتون

گلابتون

نوشته های پراکنده از گذشته، حال و آینده

Butterfly Effect

امروز در بی بی سی چشمم به یک نظرسنجی افتاد که از مردم می پرسید چه کتابی شما را متحول کرده؟ فکر کردم ببینم چه کتابی من رو متحول کرده، اول فکر کردم "کیمیاگر" خیلی رو من تاثیر داشته، بعد دیدم "شفای زندگی" هم منو متحول کرده بعد که خوب فکر کردم دیدم "شاهزاده و گدا" هم روم اثر گذاشته همین طور کتاب های میلان کوندرا و مارکز و شریعتی و آلبرکامو و دیوان شمس تبریزی و حتی رمان های دانیل استیل(!) و غیره و غیره. خلاصه به این نتیجه رسیدم که مگه میشه آدم کتابی خونده باشده و متحول نشده باشه، تازه از کتاب که بگذریم خیلی چیزهای دیگه هم در روح آدم تاثیر میگذاره، یک نقاشی، یک اثر موسیقی، یک فیلم یا تئاتر، یک بنای تاریخی. حتی خیلی ریزتر، یک کلام، یک لبخند، یک اخم، یک نگاه... البته تاثیر، می تونه خیلی عمیق یا خیلی گذرا باشه ولی حتما وجود داره.

هیچ درباره تئوری کِیاس (Chaos) یا Butterfly effect چیزی شنیده اید؟  در این تئوری گفته می شه که  برهم خوردن بال پروانه ای در ایالات متحده می تونه باعث تغییراتی در جو بشه که در چند ماه بعد در اندونزی گردباد بیاد.(و این ادعا رو با دلیل و مدرک اثبات می کنه). این پدیده خیلی هم دور از ذهن نیست. اگر سیر اتفاقاتی که در زندگی برامون افتاده بگیریم و به گذشته برگردیم می بینیم که در زندگی خودمون هم چنین چیزی به راحتی صدق می کنه.

 یک مثال ساده می زنم، مثلا همین کانادا اومدن ما: من یک دختر عمو دارم که سال 2000 مهاجرت گرفت، وکیلش رو به من معرفی کرد و من هم بدون اینکه قصد قطعی برای مهاجرت داشته باشم رفتم دیدمش(فقط محض کنجکاوی که ببنیم امتیاز میارم یا نه!)... حالا هم که در خدمت شما هستیم و در مونترال زندگی می کنیم، حالا یک کم برگردیم عقب، دختر عموی من حاصل زندگی مشترک عمو و زن عموی این جانب است (چشم بسته غیب گفتم) و عموی من هم حاصل زندگی مشترک پدربزرگ و مادربزرگ این جانب است (باز هم غیب گفتم) حالا که این عزیزان به رحمت خدا رفته اند و من هم وقت نکردم ازشون بپرسم اما تصور کنید سال های سال پیش یه روزی روزگاری پدرِ مادر بزرگ من از مادر بزرگ من خواسته که بره از بازارچه زیر گذر ماست بخره چون گربه دیشب از بغل تغار ماست رد شده بوده و زده تغار ماست رو شکسته، از طرفی پدرِ پدر بزرگ من هم از پدر بزرگ من خواسته که بره چهار سیر گوشت از قصابی بخره چون از شهرستان براشون مهمون سر زده اومده بوده بعد پدربزرگ من تو راه مادربزرگ منو دیده و مادربزرگ من هم در عالم نوجوانی یک لبخندکی به پدربزرگ اینجانب زده و ....حالا اگه مادرِ مادر بزرگ من تغار ماست رو جلو دست و پا نمی گذاشت و دختر خاله پدر بزرگ من بی احتیاطی نمی کرد که ماهی رو با تیغ بخوره و گلوش چرک کنه و مجبور بشن سرزده بیان خونه پدربزرگ من، الان اصلا من بودم که بخوام بیام کانادا؟ (تمام شخصیت های این داستان خیالی بوده و هرگونه تشابه آن با واقعیت کاملا تصادفی است).

همه این قصه ها رو سرهم کردم که بگم با این حساب تمام کارهای ریز و درشت ما حتی افکاری که یک ثانیه از ذهن ما می گذره می تونه خیلی با ارزش و خیلی تاثیر گذار باشه. شاید با توجه به همین مسئله است که در کتاب آسمانی آمده که هر فعلی که از شما سر بزند، چه خوب و چه بد، پاسخی خواهد گرفت، حتی اگر به اندازه یک دانه خردل باشد. البته ممکن است تاثیر همه کارهای ما مستقیما به خود ما برنگرده اما با توجه به اینکه ما جزئی از یک کل هستیم حتما به طور غیرمستقیم تاثیر خواهیم پذیرفت.

اگر دوست دارید درباره کیِاس بیشتر بدونید به اینجا و اینجا سربزنید.

در پناه حق خوش باشید.

+ نوشته شده در  2005/5/19ساعت 19:43  توسط گلابتون  | 

سرزمین جدید

می خوام یک کم از شهر مونترال و ایالت کبک براتون بنویسم:

جزیره مونترال در جنوب غربی ایالت کبک واقع شده و رودهای اوتاوا  و سن لورن این جزیره زیبا را در برگرفته اند. جزیره مونترال شبیه یک بوم رنگ است که حدود ۵۰ کیلومتر طول و ۱۶ کیلومتر عرض دارد. در بخش جنوب غربی مونترال منطقه "لاشین" قرار گرفته. شنیدم که در حدود ۵۰۰ سال پیش وقتی فرانسوی ها به این منطقه رسیده اند با دیدن سرخ پوست ها (که مثل چینی ها چشم بادامی هستند) خیال کردند که دنیا رو دور زدند و سر از چین درآوردند! به خاطر همین اسم این منطقه را "لاشین" (که عبارت فرانسه برای همون "چین" است) گذاشته اند. چقدر اینا باهوش بودن!  

شهر مونترال چهره ای اروپایی داره، خیلی ها این خاصیت مونترال رو دوست دارند و خیلی ها هم نه اما آن چه که من بعد از نزدیک به یک سال زندگی در این شهر دستگیرم شده اینه که اغلب مهاجرهای ایرانی و غیر ایرانی که در مونترال زندگی میکنن کمتر از مهاجرین دیگه آه و ناله میکنن، و کمتر دلتنگ میشن و به فکر بازگشت میافتن به عبارتی خاکش دامن گیره و آدم در مدت کوتاهی باهاش اخت میشه(حالا الان ایرانیان مقیم مونترال می ریزن رو سر بنده که اصلا هم این طور نیست... بابا من برداشت خودمو گفتم...)

کبک گاهی دوست داشته از کانادا جدا بشه، نه به خاطر زبان فرانسه و نه به خاطر تعصب مردمانش بلکه به خاطر این که یک چهارم بودجه کانادا رو تامین می کنه، یک چهارم منابع کانادا رو داره و از ثروتمندترین ایالت های کاناداست. حالا تصور کنید این ثروت به جای این که در سرتاسر خاک کانادا پخش بشه در این ایالت باقی بمونه... خوب من هم اگه کبکی بودم حتما دلم می خواست از کانادا جدا بشیم دیگه ولی من به عنوان یک مهاجر فکر می کنم کانادایی بودن بهتر از کبکی بودنه (منظورم ملیت دومه ها وگرنه من ایرانی هستم و ایرانی هم می مونم)

شهر مونترال دوزبانه (فرانسه- انگلیسی) است. بخش انگلیسی نشین مونترال با یک خیابان یک طرفه باریک از بخش فرانوسی نشین جدا شده.  زندگی کردن در یک شهر دو زبانه خیلی جالبه، خوبیش اینه که وقتی انگلیسی را با لهجه کج و کوله حرف بزنی طرف فکر می کنه زبان اولت فرانسه است اما بدبختی اینه که تا چشمش از انگلیسی حرف زدنت آب نمی خوره فورا می زنه اون کانال و باهات فرانسه حرف می زنه، بعد می بینه نه بابا فرانسه رو که از بیخ بیل میری! بعد میمونه هاج و واج  که بالاخره چه کار کنه... آخه باورشون نمیشه که کسی ۳۰ سال آزگار از خدا عمر گرفته باشه اما به جز زبان مادری خودش به زبان دیگه ای مسلط نباشه، چون حتی مهاجرینی که از کشورهای فقیر قاره آفریقا میان هم یکی از زبان های انگلسی یا فرانسه رو درست به خوبی زبان مادری بلدن... این هم یکی دیگه از هزاران هنر سیستم آموزشی ماست دیگه...وقتی آدم دور کشورش یک دیوار بکشه این هوا... همین میشه. تازه ما خوباش بودیم که به لطف پدر و مادرمون از بچگی شکوه و سیمین و جهاد دانشگاهی و کیش و ... را تجربه کردیم و دستی در ترجمه داشتیم و خیال می کردیم خیلی زبان بلدیم حالا وای به حال بقیه...

اما یکی دیگه از خاصیت های دو زبانه بودن اینه که کم کم اصطلاحات عجیب و غریب فرانگلیسی شکل می گیره، مثلا فرانسوی های مونترال به baby shower میگن shower de bebe!! یا می بینی رو شیشه شیر نوشته laits go به جای let's go (شیر در فرانسه میشه lait) خلاصه ملغمه ای است. دوستی می گفت وقتی قرار بود بیام مونترال خوشحال بودم که انگلیسی رو که تا حدی بلدم حالا بالاجبار فرانسه رو هم یاد می گیرم... فرانسه که یاد نگرفتم هیچ همون چندتا کلمه انگلیسی هم که بلد بودم از یادم رفت.

اما با همه این احوال من خوشحالم که دارم فرانسه هم یاد می گیرم چون درسته که آدم اول یه کم گیج می شه ولی بالاخره بعد از چند سال به هر دو زبان مسلط می شه و می گن آدمی که دو تا زبان بلده دو نفره! ( می پرسین کی میگه؟ چه می دونم، این جمله رو از یک نفر شنیدم، خوشم اومد اینجا تکرارش کردم).

مردم مونترال هم تا اونجا که من باهاشون برخورد داشتم خیلی مهربون و صمیمی هستن. شاید یکی از دلایلی که آدم خیلی زود به زندگی در این شهر عادت می کنه رفتار دوستانه و گرم مردمش است.

خوب تا این جا که همش شد تعریف. یک کم هم بد بگم که جانب انصاف رو نگه داشته باشم. یکی از مشکلات شهر مونترال اینه که بر خلاف خیلی از شهرهای دیگه خیابان هاش شمالی-جنوبی یا شرقی- غربی نیست. آدم بیچاره میشه تا جهت یابی کنه (حالا اگه مثل من کلا در جهت یابی مشکل هم داشته باشه که دیگه نور علی نور). شهردار مونترال هم اصلا به وضع خیابان ها نمی رسه فقط بلده تو زمستون  هر دو دقیقه یک بار برف ها رو پارو کنه و نمک بپاشه که باعث بشه ماشین های مردم بپوسه و زنگ بزنه... باور کنید اگر این چاله که چه عرض کنم ابرچاله هایی که تو خیابونای مونترال هست در تهران بود مردم سر سه روز شهردار تهران رو حلق آویز می کردن. تازه این مردم بیچاره کانادا نفس می کشن باید تکس (مالیات) بدن. ( میگن از طرف پرسیدن آقا شما کانادایی هستین؟ یک دفعه رنگش پرید گفت چیه ...تکس بدم؟!!!)

خوب فکر می کنم برای امروز دیگه بسه، پرحرفی کردم، ببخشید. در فرصت بعدی از دان تاون زیبای مونترال براتون می نویسم.

در پناه حق شاد و پیروز باشید.

+ نوشته شده در  2005/5/18ساعت 11:51  توسط گلابتون  | 

خداحافظ پیکان

یک دوست گرامی  این عکس را برام فرستاد. می گذرامش این جا که شما هم ببینید.

یادم میاد یک دو سال پیش تلویزیون میزگردی پخش می کرد با شرکت مدیر عامل ایران خودرو و یکی دو نفر دیگه از مسئولین این شرکت. اول مصاحبه ای از مردم در خیابان پخش می شد و بعد هم مسئولین باید جواب می دادند. مردم مدام از این گله داشتند که چرا طی این چندین و چند سال در تولید این ماشین هیچ نوع تغییر ظاهری و باطنی(!!!) داده نشده، حالمون به هم خورد از بس این قیافه رو دیدیم، کیفیتش هم که هر روز بدتر از دیروز (البته با یک لحن مودبانه تر گفتنا...بگذریم) بعد از پخش این مصاحبه مدیرعامل ایران خودرو درحالی که تقریبا از عصبانیت کبود شده بود گفت: من نمی دونم مردم عزیز (!) ما چرا این قدر بی انصافند. آخه یعنی واقعا نمی بینند این پیکان طی چند سال اخیر چه قدر تغییر کرده؟ شما یادتونه پیکان های قدیمی شیشه جلوش دو تکه بود؟ چراغ های عقبش چی؟ عوض نشده؟ تازه ما چند وقته که کف صندوق عقب رو موکت می کنیم؟ آخه چرا زحمات این کارشناسای ما رو ندیده می گیرید؟ ...

باور کنید عینا همینا رو گفت... دروغم چیه؟ شاهد دارم...

از این ها که بگذریم مشکل اینه که همیشه همه چیز در مملکت ما مدام باید از اول شروع بشه، یا چیزی رو تغییر نمی دیم یا می زنیم از اساس با خاک یکسانش می کنیم. حتی در سیاستمون هم همین رفتار رو داریم. هیچ خط سیری رو دنبال نمی کنیم تا به یک جایی برسونیمش...

اما همه این ها به کنار، خیابان های تهران برای ما که از وقتی چشم باز کردیم این ماشین مشدی ممدلی رو دیدیم بدون پیکان خیلی بی مزه می شه ها، نه؟

هر چند که زیاد خوشگل نبودی و همیشه هم ما رو تو راه می گذاشتی اما دلمون برات تنگ می شه پیکان جان!

این هم خاطرات شما از  پیکان

در پناه حق باشید.

 

+ نوشته شده در  2005/5/16ساعت 11:40  توسط گلابتون  | 

اولین وبلاگ دنیا

راستی شما می دونید اولین وبلاگ نویس دنیا کی بوده؟ یک کم فکر کنید... یادتون نیومد؟ اولین وبلاگ نویس دنیا جین وبستر بوده و اولین وبلاگ دنیا هم "بابا لنگ دراز"... شاید بگین چه ارتباطی داره، من هم می گم همون ارتباطی که چرتکه با کامپیوتر داره! اگه باور نمی کنید کتاب بابا لنگ دراز رو بیارید و یک بار دیگه یک نگاهی بهش بکنید. سبکش درست مثل سبک بسیاری از وبلاگ هایی است که می خونیم. با این تفاوت که چون در اون زمان کامپیوتر وجود نداشته این وبلاگ روی کاغذ نوشته شده. در ضمن قابلیت کامنت گذاری هم نداشته.

یادم باشه در اولین فرصت برم این کشف مهم رو به نام خودم ثبت کنم تا کسی ازم ندزدیده شاید یک روزی به درد بخوره... راستی یادم نبود همین الان همین جا این کشف ثبت شد دیگه!!

در پناه حق باشید.

+ نوشته شده در  2005/5/13ساعت 15:40  توسط گلابتون  | 

این روزها در تهران نمایشگاه کتاب برپاست. آخ که من چقدر این نمایشگاه رو دوست داشتم (دارم). هوای تازه‌ی ارديبهشت، فضای خاص نمایشگاه، رفع خستگی با مزه مزه کردن کتاب‌های تازه در راه برگشت و سرخوشی از  این که تا مدتی کتاب برای خوندن داری...

یاد اون روزهایی که با یک بغل پر از کتاب‌های رنگ وارنگ از نمایشگاه برمی‌گشتیم به خیر. یاد سال‌های بعدش هم که می‌رفتیم نمایشگاه کتاب اما با دیدن قیمت‌های پشت جلد رنگمون می‌پرید و بالاخره بعد از هزارتا چرتکه انداختن چهار پنج تا کتاب را گلچین می‌کردیم و سعی می‌کردیم یواش یواش بخونیمشون تا زود تموم نشن هم به خیر...

سال آخری که رفته بودم نمایشگاه کتاب در یکی از غرفه‌ها کتاب‌هایی از هوشنگ مرادی کرمانی دیدم، داشتم آنهایی که نداشتم رو جدا می‌کردم که متوجه شدم خود آقای مرادی در غرفه ایستاده، رفتم جلو و سلام کردم، بهشون گفتم آقای مرادی من در دوران نوجوانی با کتاب مجید شما عالمی داشتم، هر جلدش رو صد بار خوندم. خلاصه بعد از کمی گپ زدن کتاب‌ها را برداشتم که ببرم به سمت صندوق که موقع خداحافظی حس کردم آقای مرادی جوری نگاهم می کنند که انگار چیزی جا گذاشته ام همین طور داشتم فکر می کردم چی یادم رفته که یک دفعه خودشون با لبخند گفتن: نمیخوای کتاباتو برات امضا کنم و یادگاری بنویسم؟...نمی تونم بگم چقدر شرمنده شدم... با دست‌پاچگی گفتم البته که میخوام با کمال میل... و تازه متوجه شدم این همه سادگی و صفا، این همه صداقت و پاکی که در سطر سطر آثار این نویسنده گران‌مایه موج میزنه از کجا سرچشمه گرفته و چقدر واقعی و خالصه. تنها نوشته‌های چنین روح بی آلایش و نابی میتونه این‌قدر بر دل بنشینه...
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.
در پناه حق باشید.
 

+ نوشته شده در  2005/5/11ساعت 23:10  توسط گلابتون  | 

اسم شما چیه؟

می‌دونید اولین مشکلی که در بدو ورود به کانادا گریبان خیلی‌ها رو می‌گیره چیه؟ حتما می‌خواهید بگید مشکل زبان، البته درسته ولی زبان، مشکل نیست بلای آسمانیه، درموردش بعدا صحبت می‌کنیم... اما مشکلی که می‌خوام درموردش صحبت کنم تلفظ اسم است!
می‌پرسید چطور؟ توضیح می‌دم خدمتتون: اگر اسم شما ژاله باشه و کسی شما رو گاله صدا کنه چه حالی بهتون دست میده؟ حالا اگه اسمتون حوری باشه ( که در فارسی حورا خوانده می‌شه) بعد شما رو اوووغییییی صدا کنن چی؟خوشتون می‌یاد؟ (یادتون باشه که مونترال دو زبانه فرانسه - انگلیسی است و  در فرانسه حرف "ه" اصلا خونده نمی شه یا "ا" خونده می شه و حرف "ر" هم "غ" خونده میشه)  یا مامان باباتون کلی سیلقه به خرج داده باشند و اسم زیبای دلارام رو براتون انتخاب کرده باشن بعد یکی شما را دٌلاراما صدا کنه چی؟ (دلاراما یکی از فروشگاه‌های زنجیره‌ای است که کلاهای چینی رو از دم دونه‌ای یک دلار می‌فروشه!)

حالا اصلا بحث خوش آمدن و خوش نیامدن به کنار، مسئله اینه که تا چند ماه اول اگر به دکتر مراجعه کنید حتما قرار ملاقاتتون رو از دست می‌دید چون متوجه نمیشید دارن اسم شما رو صدا می‌کنن بعد از چند ماه هم که دوزاریتون می‌افته باید دو تا گوش دارید چهار جفت دیگه هم قرض کنید و از تمام هوش و حواس و حس ششم و هفتم و غیره استفاده کنید تا بین آن چه که آقا یا خانم کانادایی می‌خونه و اسم خودتون یک ارتباطی پیدا کنید... تازه بدتر از اون تا چند وقت هر کس از شما می‌پرسه: What's your name؟ وقتی اسمتون رو بهش می‌گید با چشم‌های گرد شده می‌گه: What؟ بعد حالا دو ساعت باید اسمتون رو اسپل کنید و درباره معانیش در فارسی توضیح بدید و غیره، تازه چون اسم شما ناآشنا بوده برای هر نفر دست کم باید بیست بار این کار رو تکرار کنید. ( بعضی‌ها هم مثل صاحب خونه ما که اسم منو یاد نگرفته و منو مادام صدا می‌کنه اصلا از خیر قضیه می‌گذرن)

خلاصه اگر اسمتون رضا یامحمد یا مریم یا کاملیا است که شانس دارید، اما اگر این طور نیست زود بگردید یک اسم خارجی تو مایه اسم خودتون پیدا کنید که هرکی ازتون پرسید اسمت چیه بهش بگید،( من همیشه فکر می کردم این ایرانی هایی که دو روزه نیومده اسم خارجی انتخاب می کنن چقدر غرب زده شدن ولی حالا می فهمم طفلکی ها چه کشیدن البته خودم هرگز این کارو نکردم، سعی کردم با این عالی جنابان خیلی باهوش کلنجار برم بلکه بتونم وادارشون کنم اسممو درست بگن ولی از بس اسممو مُثله کردن و بد ادا کردن دیگه کم کم دارم از رو می رم)  البته در جاهای دولتی یا بانک و این حرفها دیگه نمی تونید یک اسم الکی بگید،در این موارد باید اسپل اسمتون رو خوب حفظ کرده باشید که تا طرف چشماش گرد نشده زود براش اسپل کنید، از قبل هم اسمتون رو روی یک کاغذ بنویسید و تمرین کنید که وقتی می‌خواهید اسپل کنید برای هر یک حرف دو ساعت معطل نکنید (همین طور شماره تلفن و آدرستون رو).
از پدر مادرهای آینده هم خواهش می‌کنم اگر فقط یک درصد امکان داره که سر از خارجه در بیارید حتما یک اسم کوتاه و آسان برای فرزندتون انتخاب کنید که بعدا مشکل پیدا نکنه
در پناه حق شاد و پیروز باشید.

+ نوشته شده در  2005/5/10ساعت 19:47  توسط گلابتون  | 

مدت‌ها بود که در وادی‌ وبلاگ‌ها می‌گشتم و هربار فکر ساختن یک وبلاگ شخصی وسوسه‌ام می‌کرد اما بر شیطان لعنت می‌فرستادم...


- ... خیلی کم وقتتو پای این قوطی می‌گذاری حالا همینت مونده که وبلاگ بزنی...

اما بالاخره شیطان بر خر مراد سوار شد و ما هم صاحب وبلاگ شدیم. (البته این دفعه شیطان در لباس یک موجود دوست داشتنی ظاهر شد که بعدا خدمتتون معرفی اش می کنم) قصد ندارم این‌جا را به دفتر خاطرات روزانه تبدیل کنم. اما فکر می‌کنم ثبت بعضی تجربیات مربوط به مهاجرتمان و دنیای جدیدی که  پیش رویمان قرار گرفته،  هم برای دیگران جالب باشد و هم در آینده برای خودم قابل مرور.

دلیل دیگری که باعث شد در نوشتن وبلاگ مصمم تر شوم این بود که وقتی به بعضی سایت های مربوط به ایرانیان مقیم کانادا مراجعه کردم دیدم خبری از ایرانیان مقیم مونترال نیست! در این جا هم از ایرانیان مقیم مونترال خواهش می کنم یک کم در این زمینه فعالیت نشون بدن بابا ما آبرو داریم

+ نوشته شده در  2005/5/9ساعت 14:18  توسط گلابتون  | 

سلام

برای گشایش وبلاگ، چه روزی بهتر از امروز!

                 همسرم، هم سفرم، بهترین دوستم، همه وجودم...

 تولدت مبارک!

 

 

+ نوشته شده در  2005/5/7ساعت 14:20  توسط گلابتون  |