تبليغاتX
گلابتون

گلابتون

نوشته های پراکنده از گذشته، حال و آینده

به آقا یا خانم "نپرس چون نمی خواهم بدانی"!!

 

"سلام حال واحوال کانادانشینی که دلش از اون دورا شور ایران رو میزنه ؟عزیزم اگه خیلی فکر ایران وایرانی هستی چرا مهاجرت ؟نگو که نمیذارن و.....که گوشمون از این حرفا پره ...ولی اگه دلت برامون میتپید اینقدر با اب وتاب از کانادا نمیگفتی که همه فکر کنن بهشت برینه با اجازه شما ما هم عمر ی توی این کشورها تلف کردیم اما هیچ جاایران خودمون با همه سختی هاش نمیشه بعد هم ایرانی جا نمیزنه کوتاه نمیاد .....ولی مامتاسفانه هرجا پا میذاریم اباد میکنیم ولی برای کشور خودمون یادمون میره مثل دوبی والا این عربها عرضه هیچی ندارند واقعا ندارند اون وقت به کشور خودمون که میرسیم فوری داد میرنیم دموکراسی نیست نمذارند ما میخایم ولی نمیشه اول حرفمونم مثل اونور ابیها که خودشون رو متمدن فرض میکنند اینه که چرا زندانی سیاسی توی همون کانادا به چه جرمی سفیرمون زندانی شد ؟؟؟؟؟؟ یا چرا خبر میرسه دانشجو های موفق خوبمون که قصد موندن ندارند به طرز مشکوکی خودکشی میکنند ؟؟؟؟؟؟؟؟تاحالا به اینا فکر کردی؟؟؟؟؟؟"

 

چون جواب به این کامنت طولانی شد در قالب یک پست جدید واردش کردم:

دوست عزیز ناشناس (چقدر بهتر بود اگر خودتان را معرفی می‌کردید) برخورداری از کیفیت زندگی بهتر، تنها دلیل من برای مهاجرت نبوده و عشق به میهن هم به معنی این نیست که خودمان را در چهاردیواری که برای‌مان درست کرده‌اند حبس کنیم؛ تجربه سفر، شروع زندگی در یک نقطه دیگر دنیا، جایی که باید همه چیز...همه‌چیز را از صفر و حتی زیر صفر شروع کنی، دست و پنجه نرم کردن با هزار و یک دشواری، آموختن شکیبایی و تلاش، فرصت تحصیل در بهترین دانش‌گاه‌های دنیا، فرصت آشنایی با ملیت‌ها و فرهنگ‌های رنگانگ در مهاجرت، توشه‌ای است که کوله‌بار زندگی را پربارتر می‌کند و به هرکسی فرصت می‌دهد تا در مسیر کمال به سمت هدف اصلی‌اش قدم بردارد. البته کسب چنین تجربه هایی بهای سنگینی هم دارد که تمام مهاجرین کم و بیش می پردازند. در ضمن خود شما هم که عمری را در این طرف دنیا گذرانده‌اید! (رطب خوردن و منع رطب ؟؟!!!‌:)

 اما در مورد تعریف از کانادا: متاسفانه یا خوش‌بختانه من نوشتن این وبلاگ را در اردیبهشت شروع کردم، فصلی که  این‌جا واقعا بهشت برین است! اما صبر داشته‌باشید به قسمت‌های بدش هم می‌رسیم :)... وانگهی مطمئن‌ام که اگر از مشکلات‌مان می‌نوشتم و از دل تنگی و افسردگی‌ و مشکلات دیگر غربت شکایت می کردم همین شما باز هم اعتراض می‌کردید که: "ای دروغ‌گو! اگر کانادا جای مزخرفی‌ است خودت چرا مانده‌آی، حتما این چیزها را می‌نویسی که بقیه نیایند... ای خسیس، ای ناشکر، شما فقط بلدید بنالید، اگر راست می گی و آن جا بد است چرا برنمی گردی و ... "    مگرنه؟

در ضمن درباره خواستن اما نشدن هم اگر خواستید به این پیوند سری بزنید. (با اجازه دوست گرامی آقای بهزاد صمدی)

اما نکته آخر: زندانی شدن سفیر را که من و شما خوب داستانش را می دانیم (البته تا جایی که من یادم می آید کانادا نبود، انگلیس بود، به هر حال کاش جوانان وبلاگ نویس و اندیش مندان ما هم مثل جناب سفیر شما زندانی می شدند) اما درمورد خودکشی مشکوک دانشجویانی که قصد بازگشت دارند؟؟؟؟؟ !!!!!!!! برای من بیشتر به یک شوخی شباهت دارد. شما اگر نمونه ای سراغ دارید معرفی کنید.

در پناه حق باشید.

+ نوشته شده در  2005/6/15ساعت 10:37  توسط گلابتون  | 

دیروز (یک شنبه) به مناسبت اتمام سال تحصیلی کودکان مدرسه دهخدا، جشنی از طرف مدرسه در یکی از پارک‌های بزرگ مونترال بربا شد.

چند روز پیش هم در مراسم فارغ التحصیلی یکی از دوستان گرامی شرکت کردیم که در مقطع کارشناسی ارشد و در رشته حقوق از دانشگاه مک گیل فارغ التحصیل شدند.

می‌خواستم گزارش مختصری از این دو مراسم بنویسم اما فکر کردم شاید دوستان عزیزی که این سطور را می‌خوانند فکر کنند در این شرایط که ناصر زرافشان با مرگ دست و پنجه نرم می کند،اکبر گنجی بدون این که فرصتی برای مداوا داشته باشد به زندان برگشته و اعتصاب غذا را از سر گرفته، در شرایطی که در گوشه گوشه ی این ملک جان مردم بی گناه به شکلی بسیار ناجوان مردانه و تنها برای دست یافتن به اغراض سیاسی مورد تعدی قرار می گیرد، صحبت از جشن و شادمانی کار آدم‌های الکی خوش و بی‌تفاوت است.

می‌خواستم بدانید با این که در دورترین فاصله‌های خاکی از کشورم زندگی می‌کنم هنوز هم چیزی با اهمیت تر از سرنوشت میهن ام و رهایی هم وطنان ام برایم وجود ندارد. هنوز هم لحظه به لحظه و با حساسیت تمام اخبار ایران را دنبال می‌کنم و هر روز صبح آرزو می کنم وقتی صفحه اخبار گویا را باز می‌کنم معجزه ای اتفاق افتاده باشد و در بخش حقوق بشر بخوانم مجتبی سمیعی نژاد  آزاد شد، دیگر کسی به خاطر بیان اندیشه زندانی نمی شود و دیگر کسی در مترو مغزجوان برومند ایرانی را هدف گلوله قرار نمی‌دهد و ... و ...

اما اگر زیاد درباره این مسائل نمی‌نویسم به خاطر این است که دوست دارم وقتی به این خانه می آییم دست کم لحظه‌ای از فضای مسموم اطراف‌مان دور شویم و نفسی تازه کنیم... فراموشی در کار نیست فقط یک لحظه فاصله است...

خوب این خودش شد یک پست ، گزارش هایی که گفتم باشد برای پست بعدی

در پناه حق شاد باشید.

+ نوشته شده در  2005/6/15ساعت 1:48  توسط گلابتون  | 

خیلی خوش حالم...

آی اهالی ایران... آی اهالی تهران جای ما را هم خالی کنید... امشب از آن شب هایی است که خیلی بیشتر از همیشه دلم می خواست ایران بودم ...

امیدوارم دل مردم ما همیشه شاد باشد.

در پناه حق.

 

+ نوشته شده در  2005/6/8ساعت 15:30  توسط گلابتون  | 

زندگی خود را از آشفتگی نجات دهید (unclatter your life)

اگر آدم منظم و مرتبی هستید، اگر همه چی‌تان جا دارد، اگر شتر با بارش در اتاقتان گم نمی‌شود، اگر همیشه دنبال وسائل‌تان نمی‌گردید، اگر لنگه جوراب‌تان را در یخچال پیدا نمی‌کنید... و غیره (!) این نوشته را نخوانید...اما اگر دو دستی به وسایل‌تان می‌چسبید و دل‌تان نمی‌آید به کسی ببخشید یا دور بیاندازید، اگر انبارتان مثل کمد آقای ووپی شده، اگر هر موقع دور و برتان را نگاه می‌کنید می‌خواهید از شلوغی هوار بکشید...و غیره(!) حتما این مطلب را بخوانید. (من که می‌دونم همتون از دم باید این نوشته را بخونید، خودم قبل از همه!)

چند وقت پیش مقاله‌ای در مجله‌‌ی Reader's Digest خواندم با همین عنوان: "زندگی خود را از آشفتگی نجات دهید". (الان مجله دم دست نیست که تاریخ دقیق و شماره صفحه مقاله و اسم نویسنده را بنویسم اگر پیدا شد بعدا می‌نویسم) قصد دارم خلاصه‌ای از مقاله را که یادم مانده در این‌جا ذکر کنم، مطمئن هستم که به دردتان می‌خورد:

چند اصل اساسی برای نجات پیدا کردن از آشفتگی:

۱. یکی از دلایل مهمی که باعث می‌شود افراد اشیاء زیادی را دور خود انباشته کنند این است که "شاید یک روزی به درد بخورد"...،  یک قانون برای خود بگذارید، اگر از وسیله‌ای یک سال استفاده نکردید آن را دور بیاندازید،‌ نگران نباشید باور کنید هیچ اتفاقی نمی‌افتد چون یک ‌سال گذشت و شما توانستید بدون این وسیله سر کنید، حالا اگر بر حسب اتفاق روزی روزگاری به این وسیله احتیاج پیدا کردید بالاخره یک فکری می‌کنید. حساب کنید ببینید نگه‌داری این وسیله چقدر انرژی شما را تلف کرده و دست و پا گیرتان بوده، به جای نگه‌داشتن اشیائی‌ که استفاده زیادی ندارند می‌توانید در موقع لزوم آن را تهیه کنید یا از کسی قرض بگیرید.

۲. نگه‌داشتن وسایل فقط برای این‌که " پول زیادی برایش دادیم" یا "از آن‌ها خاطره‌ای داریم" دلیل موجهی نیست، فکر کنید شما برای یک غذای خوب کلی پول ولی نمی‌توانید آن را برای همیشه نگه داید :) یا مثلا فرض کنید از مادر بزرگ‌تان یک ساعت به شما رسیده است، این ساعت یا باید ظاهر خیلی زیبا و جالبی داشته باشد یا باید زمان را به درستی نشان بدهد، یعنی یا به عنوان بخشی از دکوراسیون (چیدمان!) منزل باشد و یا کاربردی داشته باشد در غیر این ‌صورت باید دور انداخته‌شود، نباید آن را به خاطر این که قدیمی است یا یادگاری است نگه دارید. (فکر کنید اگر کسی بخواهد تمام اشیائی که از که از آن‌ها خاطره داشته‌ در خانه نگه‌دارد باید برج ایفل و موزه مادام توسو را هم انبار کند!) برای نگه‌داشتن خاطره‌ها یک عکس هم کفایت می‌کند.

۳. هر از چند گاهی کمدها و انبار خود را پاک‌سازی کنید. اگر از وسیله‌ای چندتا دارید یکی دوتا را نگه دارید و بقیه را ببخشید. مجله‌های قدیمی‌تان را به جاهایی مثل سرای سالمندان بدهید. به شما قول می‌دهم لباس‌هایی که یک سال یا دو فصل متوالی است که نپوشیده‌اید هرگز نخواهید پوشید. اما مطمئنن در این دنیا کسانی هستند که از دریافت آن‌ها خوش‌حال می‌شوند.

۴. وسایل‌تان را این طرف و آن طرف رها نکنید و از دوباره کاری پرهیز کنید. یعنی این‌که وقتی از بیرون می‌آیید به جای این‌که لباس‌هایتان را روی تخت بریزید و بعد دوباره به جالباسی بزنید زیر جالباسی بایستید و لباس‌تان را همان‌جا در بیارید و آویزان کنید. یا وقتی می‌خواهید یک نامه را باز کنید بالا سر سطل آشغال بایستید، پاکت را باز کنید اگر به درد بخور بود آن را در جایی که در نظر گرفته‌اید بگذارید وگر نه در سطل بیاندازید ( این توصیه بخصوص در این سر دنیا که هر دم بیل است خیلی به درد می‌خورد اگر حواس تان جمع نباشد سر سه روز تا گردن در بیل! و کاغذهای دیگر فرو می‌روید).

... دو سه تا اصل دیگر هم بود که فعلن یادم رفته بعدن اگر یادم آمد اضافه می‌کنم اما این‌ها که نوشتم مهم‌ترین‌ها بودند.

خلاصه این که بگذارید زندگی‌تان مثل رودخانه جریان پیدا کند نه این‌که مثل مرداب دچار سکون شود، جریان ماده را در انباری و خانه خود تلنبار نکنید. به ازای هر وسیله‌ای که به طبیعت ببخشید زندگی برای‌تان یک وسیله نو به ارمغان می‌آورد... دور انداختن یا بخشیدن فقط یک جو دل و جرأت نیاز دارد ولی اگر یک‌بار مزه آن را بچشید حتما زیر دندان‌تان مزه می‌کند و دیگر مشتری می‌شوید امتحان کنید...

خیلی از روان‌شناس‌ها عقیده‌ دارند آشفتگی در محیط زندگی، ذهن را به هم می‌ریزد و آرامش را می‌گیرد، یک روز که بی‌حوصله و کسل هستید تصمیم بگیرید دور برتان را کمی مرتب کنید و چند تا چیز به درد نخور را در بیاندازید یا چندتا چیز به درد بخور را هدیه بدهید، ببینید که چه اثر عجیبی در روحیه‌تان می‌گذارد و چقدر حال‌تان بهتر می‌شود.

در پناه حق شاد و پیروز باشید.

                                                                                             

 پی نوشت: تا چند دقیقه دیگر بازی ایران و بحرین شروع می شود. شما فکر می کنید ممکن است که ما این دفعه بدون حرص و دق و رمل و اسطرلاب به جام جهانی برویم

+ نوشته شده در  2005/6/8ساعت 0:34  توسط گلابتون  | 

امروز قصد دارم کمی از مونترال و داون تاون زیباش بنویسم اما قبلا باید یک مطلبی اشاره کنم و آن این که:

من با نوشتن در وبلاگ یک مشکلی دارم، چرا؟ به خاطر این‌که درست مطمئن نیستم که باید همیشه (یعنی حتی در گفت و گوهای خودمانی) قواعد نگارش درست فارسی را رعایت کنم یا نه،
یادم میاد قدیما که بیشتر کتاب می‌خواندم! (الان دیگه نه وقت می‌کنم نه کتاب خوب گیرم میاد) معمولا در کتاب‌ها (چه ترجمه شده و چه غیر ترجمه شده!!!) در تمام متون اعم از ادبی و خودمانی و غیره اصول نگارش فارسی دقیقا رعایت می‌شد، من هم کتاب‌ها رو اون جوری که دلم می‌خواست می‌خوندم. مثلا اگر متن کتاب یک گفتگوی خودمانی بود من "می‌توانم" رو میتونم می‌خواندم، "می‌رود" رو می‌ره، "می‌گوید" رو می‌گه و غیره،
(تازه این که چیزی نیست بعضی اسم‌ها رو هم که خواندنش برام زیاد راحت نبود هر جور دلم می‌خواست می‌خوندم!! مخصوصا تو کتاب‌های روسی که اسم‌های سخت و عجیب غریب داشت، مثلا کراشنکو تراکوانسکی را می خواندم کراتو...)
اما حالا درست نمی‌دونم چطوری باید بنویسم. چون فضای وبلاگ با کتاب فرق داره...
به هر حال به اطلاع جنابان عالی می‌رسانم که تصمیم دارم از این به بعد تا اطلاع ثانوی با رعایت تمام قوانین آئین نگارش بنویسم (البته اگه یهو وسط کار دوباره زدم کانال دو و اینجوری نوشتم شما زیاد سخت نگیرید دیگه!)

خوب حالا بریم سر اصل موضوع:

شهر زیبای مونترال از قدیمی‌ترین شهرهای امریکای شمالی است( البته نه برای ما ایرانیان که تمدن ۷۰۰۰ ساله داریم! وانگهی فکر می‌کنم این‌ها همین یک ارزن تاریخ‌شان را خیلی بهتر از ما قدر می‌شناسند).
با توجه به این نکته، چهره داون تاون یا مرکز شهر مونترال با بقیه شهرهای آمریکای شمالی تفاوت دارد. در مرکز شهر مونترال بناهای قدیمی و بسیار زیبا در کنار آسمان خراش‌های بلند و مدرن دیده می‌شود (البته نه به شکلی که هم‌گونی بافت شهر را برهم زده باشد).

بنای قدیمی در کنار آسمان خراش     کلیسای زیبای سن ژوزف در شب  

در سال ۱۵۳۵ فردی به نام ژاک کارتیه (Cartier) دريانورد فرانسوی، از طرف پادشاه وقت فرانسه، فرانسوای اول، ماموريت يافت تا با پيدا کردن راهی آبی برای عبور از قاره آمريکا، مسیری برای رسيدن به آسيا و ذخاير طلا، الماس و ادويه آن بيابد. 

      فکر کنم اون آقا دست چپیه ژاک کارتیه است

او اگر چه نهايتاً نتوانست راهی برای عبور از آن بيابد، موفق شد خليج گسپه ( Gaspé) و رود سن لورن (Saint-Lawrence) را کشف كند و با حركت در امتداد آن، به مونترال امروزی برسد. او سپس بر بالای بلندی رفت و صليبی نصب کرد و آنجا را مونت رویال (Mount-Royale) ناميد که نام منترال برگرفته از آن است.

               همون صلیب که گفتم!                                   تپه مونت رویال از دور

                                  
منطقه Old Montreal که در قلب داون تاون واقع شده توسط مهاجرین فرانسوی و با تقلید از سبک معماری شهر پاریس بنا شده و دارای چهره‌ای اروپایی است با خیابان‌های سنگ‌فرش شده و بناهای زیبای قدیمی که شب‌های تابستان تفرج‌گاهی برای مسافرین و اهالی شهر و نیز پاتوقی برای دسته‌های مختلف موزیک، نقاش‌ها و معرکه‌گیرهاست.


   Old Montreal         Old Montreal

 

                     واسه نونه... واسه نونه...که می خواد تو بخندی......!         


مهم‌ترین برنامه‌ای که به شب‌های تابستان مونترال رنگ و بوی خاصی می‌دهد فستیوال جاز است که نزدیک به پنجاه سال است که هر سال برپا می شود و هزاران هزار توریست را از سرتاسر امریکای شمالی و حتی اروپا به این شهر می‌کشاند.(هرچند که باید اعتراف کنم من یکی از این کنسرت‌های پر سر و صدا فقط سردرد نصیبم شد. قصد مقایسه ندارم ولی آخه نوای دل‌نشین تار را مقایسه کنید با دنگ دنگ گیتار برقی یا قیژ قیژ ساکسیفون!...، اما چون خوش آمدن از این نوع کنسرت ها زور است ما هم پارسال در فستیوال جاز شرکت کردیم و تا می توانستیم به به چه چه الکی کردیم...بگذریم!) در زمانی که فستیوال جاز برپاست تقریبن هر شب مراسم آتش بازی هم برگزار می شود. بزرگ ترین آتش بازی هم مربوط به روز اول جولای است که روز کانادا است.

        فستیوال جاز               آقا جان مواظب باش!                  

     fire work                       fire work

از جاذبه‌های دیگر این منطقه وجود رستوران‌های بسیار متنوع با غذاهای عالی است. رستوران‌هایی از ملیت‌های مختلف مانند رستوران‌های چینی و ژاپنی با انواع سوشی - که عبارتست از یک مقدار برنج که با کمی ماهی یا میگو یا دیگر جک و جانورهای شرقی یا انواع سبزی‌جات مخلوط شده و در چیزی شبیه جلبک پیچیده شده، ... دروغ چرا من که نفهمیدم چه چیز فوق‌العاده‌ای در این غذا هست که این قدر طرف‌دار دارد، لطفن اگر کسی فهمیده به من هم بگوید... بگذریم!- رستوران‌های فرانسوی، ایتالیایی، یونانی، هندی، عربی و البته چند رستوران و قنادی- کافی شاپ ایرانی خیلی خوب.

رستوران ایرانی!             رستوران تایلندی                             سوشی                                به قیافه اش نگاه نکنید خیلی بد مزه است:(

یک از رستوران که چه عرض کنم اغذیه فروشی هم در این منطقه وجود دارد که گوشت دودی یا Smoked meat آن شهرت جهانی داشته و چندین دهه است که غذایش را با کیفیت یک‌سان عرضه می‌کند.

گوشت دودی                                  

هرکس به داون تاون مونترال سر می‌زند حتی هنرپیشه‌های هالی‌وود و شخصیت‌های سیاسی و غیره! حتمن ناخنکی به Smoked Meat در رستوران شوارتز می‌زند. (البته ظاهر این رستوران من را یاد کله‌پزی‌های میدان انقلاب خودمان می‌‌اندازد ولی خوب غذایش حرف ندارد... تازه جگر و دل و قلوه هم کباب می‌کند... فقط عیبش این است که قلیان ندارد!)

چیز دیگری که در این منطقه به وفور یافت می‌شود مراکز  - گلاب به روتان ببخشید-  فسق و فجور است اعم از بار، کلاب، دیسکوتک و کازینو و غیره... اما چون ما بچه‌های خیلی خوب و پاستوریزه‌ای هستیم و تا حالا پایمان به این‌گونه مکان‌ها نرسیده توضیح بیشتری ندارم که بدهم... شرمنده!

خوب برای امروز دیگه بس است (این ادبیاتی نوشتن هم نفس آدم را می‌‌گیرد ها...) این هم چندتا لینک (ببخشید پیوند) در رابطه با نوشته‌های بالا که اگه دوست داشتید سر بزنید:

عکس هایی از Old Montreal

فستیوال جاز

گوشت دودی

تابستان، پاییز و زمستان در مونترال (ببخشید بهار نداشتیم).

در پناه حق شاد و پیروز باشید.

+ نوشته شده در  2005/6/1ساعت 15:47  توسط گلابتون  | 

به کجای این شب تیره بیاویزم

 

قتل

مرگ اندیشه

فاجعه ای پشت چشم های گرسنه

خودکشی(از نوع سیاسی)

توبه!

...

...

...

می خواستم امروز کمی از مونترال بنویسم اما... باشد برای فردا.

 


حالا این رو بخونید یک کم خلقتون باز بشه:

چه خبره بابا آزادی، آزادی... آقا چه آزادی؟

+ نوشته شده در  2005/5/28ساعت 12:14  توسط گلابتون  | 

امروز در سایت (* تارنمای) زنان ایران داستانی خواندم به نام "نمایش"  که به نظرم خیلی جالب بود ، شما هم بخوانید.

به نظر شما "ریا" کی و کجا وارد فرهنگ ما شد، آمد و نشست و حتی در تعارف‌های روزمره ما هم جا خوش کرد؟ واقعا هریک از ما چقدر از رفتارهامان واقعی است؟ آیا ریا هم مثل دروغ می‌تونه مصلحتی باشه؟ آیا اصلا خود دروغ، اگر مصلحتی باشه اشکال نداره؟

بدبختانه شامه ما نسبت به این مسائل به قدری پر شده که خیلی وقت‌ها حتی ته دلمان هم بوی گند ریا را حس نمی‌کنیم.

شاید همان‌طور که داستان بالا اشاره می‌کنه ریشه‌ی همه‌ی این مسائل در ترس است. نه تنها ترس از تنبیه که ترس از تقبیح، ترس از تمسخر، ترسِ از دست دادن، ترس تنها گذاشته شدن و خیلی ترس‌های دیگه...ترسی تاریخی که ریشه در اعصار داره. پر واضحه که در جامعه‌ای که همه عادت دارند تملق بگن و تملق بشنون خیلی سخته که کسی سعی کنه با صداقت حرف بزنه (فقط تصور کنید دوستی یا قوم و خویشی از شما بپرسه: - لباسم قشنگه؟ شما هم بگید: - نه !!!  یا بگه: - وقت داری کمکم کنی؟ شما بگید: - نه شرمنده!!!... حالا تصور کنید طرف رئیس شما باشه یا یکی از اقوام نسبی  دیگه تکلیف واقعا روشنه!) اما من فکر می‌کنم بالاخره باید از یک جا شروع کرد. درسته که ترس‌های ما اغلب منشأ بیرونی دارند ولی این دلیل موجهی برای زندگی کردن با آنها تا آخر عمر نیست. شاید اولین قدم این باشه که ما لااقل در خلوت خودمان با خود روراست باشیم...

 

( * بالاخره من متوجه نشدم استفاده از کلمه "تارنما" درسته یا نه ولی به نظرم از واژه غریب و نامأنوس "سایت" بهتره. یه جورایی زیر دندون مزه می کنه. پس استفاده از آن تصویب گردید. الانه که سرو کله اخوی کرام که با این گونه بدعت ها به شدت مخالفند پیدا بشه. حالا خواهید دید !!)

در پناه حق شاد و پیروز باشید.

 

+ نوشته شده در  2005/5/25ساعت 11:0  توسط گلابتون  | 

یادش به خیر؟

امروز دوم خرداد است. هشت سال گذشت. باور می‌کنید؟ من که وقتی تقویم را نگاه کردم به سختی باورم شد هشت سال از آن روزها گذشته. از آن روزی که من و خیلی‌های دیگر، با این که خیلی وقت بود که پانزده سالمان تمام شده بود، رای اولی بودیم...از دوم خرداد هزار و سیصد و هفتاد و شش...

 آن همه شور و اشتیاق... آن بارقه امید که در دل ایرانیان درخشید و ...


دلم برای خودم و نسل خودم سوخت...کاش نسل بعد دلش فقط برای نسل من بسوزد...


شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هَزارانت کو؟

می‌خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبح‌دم و بوی بهارانت کو

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه‌ی تاتار چه حالی داری؟
دل پولاد وَش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و می‌کده‌ها خاموشند
نعره و عربده‌ی باده‌گسارانت کو؟

چهره‌ها در هم و دل‌ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه‌جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟

                                                 دکتر شفیعی کدکنی(م.سرشک)
                                                                 مجموعه‌ی در کوچه باغ‌های نیشابور

 

+ نوشته شده در  2005/5/23ساعت 22:36  توسط گلابتون  |