دیروز یک کار بانکی داشتم، ساعت یک ربع به ده صبح بود که رسیدم به بانک و با تعجب دیدم که بانک هنوز باز نشده، البته روی در ساعت کار بانک را زده بودند (۱۰ صبح تا ۵ بعد از ظهر)، از اون جالب تر صف یک کیلومتری بود که مردم دم در بانک بسته بودند چون هیچ کس انتظار نداشت که بانک اون ساعت بسته باشه و خیلی ها از ساعت ۹ آمده بودند تا کار بانک شون رو انجام بدهند و بعضی ها هم که کمتر صبور بودند کم کم غرغرشان درآمده بود و داشتند زیرلب بد و بیراه می گفتند که: "آخه این چه وضعشه، چرا ساعت کار بانک رو تغییر می دین آخه ما هزار کار و زندگی داریم..." خلاصه من دلم رو صابون زدم که وقتی بانک باز بشه یک دعوا مرافعه درست و حسابی و گیس و گیس کشی جانانه رو تماشا کنم
اما دریغ که تیرم به سنگ خورد...
درست سر ساعت ۱۰ دو تا خانم خیلی شیک پوش که فکر کنم یکی از اون ها رئیس بانک بود به طرف در آمدند در را باز کردند و ایستادند و با یک لبخند ملیح با یکی یکیِ مشتری ها دست دادند و به آنها روز به خیر گفتند!!!! مردم هم با این که خودشان رو آماده کرده بودند دست کم دو سه تا کلفت بار مسئولین بانک بکنند یک دفعه همه چیز یادشون رفت و شاد و شنگول سراغ کار خودشون رفتند، فقط من این وسط ماندم با لب و لوچه آویزان
و بعد فکر کردم که واقعن یک لبخند به موقع، یک برخورد مناسب می تونه یک روز خود و اطرافیان آدم را به راحتی تغییر بده، از فردا صبح سعی می کنم به هر کس رسیدم لبخند بزنم ببینم چی می شه... اما نه از این لبخندهای دندان نما
از این لبخندها 
پیوست: خوش حالم برای گنجی و امیدوارم به زودی سلامت خودش را به دست بیاورد. عکس قبلی را هم برداشتم. در ضمن به درخواست بعضی دوستان که از دیر بارگذاری شدن صفحه شکایت داشتند چندتا از عکس های قبلی را هم بر می دارم... سجاد جان خوبه؟
امیدوارم همیشه در پناه حق شاد و خوش باشید.
+ نوشته شده در
2005/7/19ساعت 15:37  توسط گلابتون
|
جغد بارون خورده ای تو كوچه فرياد می زنه
زير ديوار بلندی يه نفر جون می كنه
كی می دونه تو دل تاريك شب چی می گذره
پای برده های شب اسير زنجير غم
دلم از تاريكی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
من اسير سايه های شب شدم
شب اسير تور سرد آسمون
پابه پای سايه ها بايد برم
همه شب به شهر تاريك جنون
دلم از تاريكی هاخسته شده
همه درها به روم بسته شده
چراغ ستاره من رو به خاموشی می ره
بين مرگ و زندگي اسير شدم باز دوباره
تاريكی با پنجه های سردش از راه می رسه
روی خاك سرد قلبم بذر كينه می كاره
دلم از تاريكی هاخسته شده
همه درها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت ديوار دلم
خود شو اين ور و اون ور می زنه
تو رگای خسته سرد تنم
ترس مردن داره پرپرمی زنه
دلم از تاريكی ها خسته شده
همه درها به روم بسته شده
مرد تنها ... تنها ؟
می خواستم این بار شاد بنویسم ولی... شاید پست بعدی، یعنی امیدوارم.
در پناه حق باشید.
+ نوشته شده در
2005/7/16ساعت 3:9  توسط گلابتون
|
سلام، من برگشتم
... کسی خونه نیست؟! ... چرا هست...
از همه شما ممنونم که من را از یاد نبردید
، دو هفته اخیر سرمان خیلی شلوغ بود البته خرابی کاپیوتر هم مزید بر علت شد و چند روزی غایب بودم، اما چراغ این خانه به لطف نظرهای مهربانانه شما روشن بود. دو روز پیش خواهرم و جوجههاش، که برای سفری چند روزه به خانه ما آمدهبودند، از پیش ما رفتند و حالا دل همه ما برای شان تنگ تنگ تنگ شده، مخصوصن برای آن هلوی پوست کنده کوچولوی شیرین که آمد و دل ما را برد و رفت...حالا یک عکس ازش این جا میگذارم تا شما ببینید که من چه میکشم...
این چند روز که بعد از مدتها تعدادی از اعضای خانواده دور هم بودند همهاش داشتم به این فکر میکردم که ما ساکن شهرهای مرزی ایران نبودیم ولی صفت جنگ زده درباره خانواده ما به شدت صدق میکند...این جنگ لعنتی درست مثل یک بمب در خانواده ما منفجر شد با این تفاوت که موج انفجارش کشنده نبود فقط هر کدام از اعضای خانواده را به دورترین فاصله های خاکی پرتاب کرد... این چند روزی که با خواهرم بودم همهاش یاد خاطرات گذشته بودیم، روزهای خوشی که همه دسته جمعی میرفتیم دماوند ویلای یکی از دخترخالهها، حداقل ۳۰ نفر بودیم... سالهای اول انقلاب بود... بحثهای سیاسی داغ بود... یواشکی تخته نرد و ورق میبردیم و بازی میکردیم... در دامنههای زیبای دماوند قدم میزدیم... البته من آن زمان خیلی کوچک بودم... (شاید هم هنوز به دنیا نیامده بودم
) از همان سالها بود که کوچ اختیاری یا اجباری اعضای خانواده شروع شد...خلاصه تا به خودمان آمدیم دیدم علی مانده و حوضش... الان هیچ دو نفری از آن آدمها در یک شهر و حتی در یک کشور زندگی نمیکنند...(البته به جز چند استثنا!)
فکر کنید آدم چند سال از ازدواجش گذشته باشد و خواهرش هنوز دست پختش را نچشیده باشد ( حالا بگذریم که خواهر من از این نظر شانس داشته
) ... بچه های خواهر و برادر آدم به دنیا بیایند و برزگ شوند و آدم از تماشای بالندگیشان محروم باشد... چقدر دلمان را به عکس و فیلم و صدا خوش کنیم... چقدر برای بچهها تصاویر خیالی از خاله و عمو و پدربزرگ و مادر بزرگ بسازیم... چقدر از پشت تلفن و اینترنت در مراسم عروسی یا خدای نکرده عزای عزیزانمان شرکت کنیم...
ببخشید که کمی تلخ شد، راستش چند وقتی بود به شرایطم عادت کرده بودم. اما این چند روز دوباره لذت بودن با خانواده زیر دندانم حسابی مزه کرد. حالا باز مدتی طول می کشد تا عادت کنم دوباره به جای گونه های آب دار خواهرزاده و برادرزاده هام صفحه مانیتور را ببوسم و روزی هزار بار از خواهرها و برادرم بپرسم بچهها به یاد ما هستند؟ ... یادم میآید وقتی کوچکتر بودم خواهر وسطیام من را خیلی گردش میبرد، من آن وقت خودم خاله شده بودم و همیشه در رویا، روزی را مجسم میکردم که بزرگتر شدم و دست بچه ها را گرفتم و ... اما درست وقتی که من به اندازه کافی بزرگ شدم که نقش یک خاله مهربان را بازی کنم خواهرزاده هام از ایران رفتند. عمه خوبی هم نتوانستم باشم چون بعد از چند سال دست سرنوشت خودم را هم به نقطه دیگری پرتاب کرد. ( کاش دست کم نشانه گیری این دست سرنوشت درست بود و همه ما را به یک نقطه از غربت پرت می کرد!...)
خوب دیگر گلهگزاری بس است. سعی میکنم در پست بعدی شادتر بنویسم
در پناه حق شاد و پیروز باشید.
+ نوشته شده در
2005/7/10ساعت 18:17  توسط گلابتون
|
در خبرها آمده است که احمدی نژاد رئیس جمهور آینده ایران خواهد بود...
حدس می زنم روزهای پرالتهابی در پیش داشته باشیم. اما از قدیم گفتند خدایا شری برسان که خیر ما در آن باشد. به هر حال از خدا می خواهم که مردم بی گناه و جوانان برومند این ملک مثل قبل در این گیر و دار بیش ترین هزینه ها را پرداخت نکنند.
در ضمن می خواستم از دوستان عزیزی که هر از گاهی به این جا سر می زنند و مرا مورد لطف قرار می دهند تشکر کنم. راستش چند روزی است که زیاد فرصت ندارم پای کامپیوتر (رایانه!!) بنشینم. اما دلیل خوبی دارم. پدر و مادر عزیزم مدتی است که آمده اند و قصد دارند چند روزی را با ما باشند (کاش این روزها هیچ وقت تمام نمی شد، واقعن هیچ نعمتی بالاتر از این نیست که نفس پدر و مادر در خانه جاری باشد و چراغ خانه به نور آن ها روشن تر ).
به هر حال اگر دیر به دیر به روز کردم امیدوارم که من را فراموش نکنید...
از شما می خواهم تا برای نیک انجامی و سربلندی میهن و مردم عزیزمان دعا کنید.
در پناه حق شاد و پیروز باشید.
+ نوشته شده در
2005/6/24ساعت 20:10  توسط گلابتون
|