این روزها زیاد به گنجی فکر میکنم... بعضی وقتها خودم را به جای او میگذرام، با خودم فکر میکنم اگر من به جای او بودم چه میکردم، یادتان باشد، گنجی قبل از آن که سیاستمدار باشد پدر است، همسر است، فرزند است... احساس دارد، دلتنگ میشود گرسنه و تشنه میشود و درد میکشد... چه چیز باعث شده که به این شکل به اختیار خود تا سر حد مرگ برود، کسی که خود کشی میکند آسانترین راه را برای مردن انتخاب میکند و تنها برای رهایی خود دست به این کار میزند، اما گنجی سرشار از زندگی است و برای نفس کشیدن است که میجنگد... چطور اشک های همسر و فرزندانش را دید و ایستاد؟ چطور عشق به زندگی وادارش نکرد از تصمیمش منصرف شود؟...
یاد یک داستان بسیار زیبا افتادم که نمیدانم در کجا خواندم یا شنیدهام، فکر کردم شاید نقل آن در این جا خالی از لطف نباشد:
" روزی یک کوهنورد ایتالیایی تصمیم میگیرد تا تک و تنها قله رفیعی را فتح کند، در میانه راه و در تاریکی شب، کوهنورد ناگهان میلغزد و درون درهای مهیب و تاریک سقوط میکند در حالی که به یک طناب آویخته و در پایین جز سیاهی چیزی نمیبیند. تاریکی و سرمای کوهستان مرد را به وحشت میاندازد و در حالی که هیچ راه نجاتی نمی بیند، فریاد می زند: خدایا!... اگر هستی نجاتم بده!...
هاتفی ندا میدهد: هستم!... اگر میخواهی نجات پیدا کنی طناب را ببُر..
مرد دوباره بانگ میزند: از من میخواهی طناب را ببرم تا به درون این دره مهیب سقوط کنم؟ این چهطور کمکی است؟...
و همچنان به طناب چنگ زده و باقی میماند...
روزهای بعد گروهی که برای پیدا کردن کوهنورد به کوهستان آمدهبودند مردی را میبینند که در حالی به طنابی آویخته، یخ زدهاست. فاصله مرد با زمین کمتر از یک متر بود..."
بریدن طناب یعنی عشق بدون شرط و اما و اگر...یعنی آخر ایمان...
و ایمان انگیزه زیبای هر مبارزه است ...