سلام من برگشتم، اما اين قدر دير که نمیدونم از کجا شروع کنم.
خوب فکر کنم بدونید که این مدت مهمان داشتیم و سرمان شلوغ بود. بعد هم ما یک مسافرت چند روزه رفتیم و بعد هم یک فلوی خوشگل گرفتم(همان آنفولانزای خودمون) که تا همین امروز اجازه نمیداد بیشتر از چند دقیقه پای کامپیوتر بنشینم. اول از همه میخواستم از تمام دوستان عزیزم که برای پست قبلی کامنت گذاشتند، تبریک گفتند و ابراز لطف کردند صمیمانه تشکر کنم، همهتون را دوست دارم و امیدوارم شایسته محبتهای بیدریغتون باشم.
بعد هم فرارسیدن سال نوی میلادی را تبریک میگم، دیروز یکی از دوستام که چند ماهی است از ایران اومده از من میپرسید حالا ما باید سال نو را تبریک بگیم یا نه! گفتم والله من خودم هم نمیدونم این سال نو چه دخلی به ما داره ولی خوب چون همه تبریک میگن ما هم گفتیم دیگه... حالا ما هنوز بچه نداریم کسانی که بچه دارند بالاجبار باید درخت کریستمس هم بگذارند چون جناب سَنتا خودی غریبه نمیشناسه و به همه خونهها از دم سر میزنه...
اما این افسانه سنتا (بابا نوئل) هم خیلی جالبه، بچهها قبل از کریستمس برای سنتا نامه مینویسند و چیزایی که دوست دارن سفارش میدن، بعد شب کریستمس یک جوراب قرمز به پنجره آویزان میکنند و برای سنتا هم کلوچه و شیر میگذارند، صبح که بیدار میشن هدیههای سنتا اونجاست و کلوچه و شیر هم خورده شده... خیلی از بچهها سعی میکنند تا آمدن سنتا بیدار بمانند و اونو ببینن اما خوب همیشه خواب زود تر سر میرسه...
قسمت جالب قضیه اینه که بچهها تا ۸-۹ سالگی به هیچ عنوان حاضر نیستند افسانه بودن سنتا را قبول کنند (البته فکر کنم صرف با اینه که حالا حالاها باور نکنند...) و جالبتر این که بزرگترها هم به شدت با این داستان همراهی میکنند و جور سنتا رو همه جوره می کشند و هیچ اصراری هم ندارند بچه ها رو از اشتباه در بیارند.
اما داشتم فکر میکردم ریشه خیلی از افسانهها و نمادهای ملل چقدر به هم نزدیکه... یادتان هست؟ خودمان هم یک عمونوروز داریم که شوهر ننه سرماست (بعضیها هم میگن عاشق و معشوقی هستند که هرگز به هم نرسیدهاند)...
ننه سرما دم عید خانهتکانی و آب و جارو میکنه، سفره هفت سین را میچینه یک کاسه آب با یک نارنج تازه هم سر سفره میگذاره قلیان را هم آماده میکنه اما ذغال سرش نمیگذاره و خودش را هفت قلم آرایش میکنه و منتظر آمدن عمو نوروز میشینه...
اما هر سال ننه سرما از خستگی خوابش میبره و عمونوروز وقتی میاد دلش نمییاد که بیدارش کنه، نارنج تو کاسه آب را در میاره نصف میکنه و میخوره، قلیان را چاق میکنه و چند پک به آن میزنه و لپهای گلی ننه سرما رو میبوسه و میره...ننه سرما هم باز مجبور میشه یک سال دیگه صبر کنه تا عمو نوروز دوباره بیاد ... بعضیها میگن اگه این دوتا هم دیگه رو ببینند دنیا به آخر میرسه...
خوب قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید...
اما کاش عمو نوروز ما هم به اندازه این بابانوئل معروف و زنده بود...
بگذریم... گفتنی زیاد است اما بقیهاش بماند برای پستهای بعدی...
فقط یک نکته:
اگر دوست داشتید به این لینک سر بزنید، (مخصوصن دوستانی که در ایران زندگی می کنند)
در پناه حق شاد و پیروز باشید.
